
با شـما قلـــبم منـــوّر می شــود حـال من یك حـال دیـگر می شـــود
حــرف دل ، اینـجا پناهم داده است دلـــبری قـــولِ نگــاهم داده است
بزمتان ، جــانِ مــرا بـر بـاد كـرد حــرف دل ، مـا را چنین معتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یـاران عشق گــونه ها تـَر گشته از باران عشـــق
عـاشــقان مبهوت خالش می شوند مست و شـیدایِ"وصالش" می شـوند
حرف دل با گوش دل بشنیده است او كـه حـق را در درونش دیده است!
روح من را می كشــــاند تا"خیال" حرف "آدین" حـرف آن نیكو خصال
یـــــادم آیــد از صفای بـزممان عـاشــــقی بـا آن هـمه ، همرزممان
یـاد ایــّــامی قشــنگ افـتاده ام بـاز هـم ، من یـاد جـنـگ افـتاده ام
روزگـــــاری جمعِ جمعی داشتیم بذرعشــق و عاشـــقی می كـاشـتیم
این صمیــمیـت بجز آنــجا نبـود جـز كـنـــارِ سـوله هـا بر پا نبـود
من در اینجا یاد سنگر می کنم عاشقی را باز ، باور می کنم
حــرف دل ، دنیای حرفی آشـناست حرف "پیمـان" و"حسینِ کیمیـا"ست
روح و جــانِ بی ریـــایی دارد او حــــرف هـــای كیمیــایی دارد او
حـرف دل شـد، محفلِ دلهای صاف محفلِ "بی معرفت " ، "سیمرغ قاف"
این "هبـــــــوطِ" آســمانیها ببین سینه ی ایـن كهكشـــــــانیها ببین
"بیقــــــراران" بی قـراری می كنند حــرف دل را لالـه كـاری می كـنند
از خــــــدا خواهم بماند برقـرار او كه گـاهی می كـند بـر ما گــذار
از" غریبسـتان" صـــدایی می رسد این صــدا حتماً به جایی می رســد
ناشــــناسان، آشـــــنایـانِ دلند صـاحـــبانِ مخـــلصِ ایـن منزلـند
می شـــناسد "ناشـناسی" را دلم پـُر شـدست از نــام او، این محفلم
برچسب:
نویسنده: هیراد یوسفی